زوم×4

بازگشت به تنهایی

سلام . دوباره سلام.شاید بعد از چیزی حدود یکسال و نیم.

برگشتم چون باز هم احساس تنهایی میکنم . من این وبلاگ رو با هدف نگاه دقیقتر به اطرافم ایجاد کردم.اینکه نکته های ریز و ظریف رو شکار کنم و در موردشون بنویسم.هدف من از ایجاد این وبلاگ نوشتن از زندگی شخصیم نبود ولی حالا تصمیم دارم کمی هم از خودم و اتفاقات شیرین و تلخی که تو این مدت غیبتم افتاده بنویسم. خلاصه بگم:

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

+   مهدی زیبا نگاه ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٢

سال نو

اکثر ما آدمها وقتی عید میشه به سال نو و اتفاقات آینده فکر میکنیم و با سالی که گذشت کاری نداریم.

امسال در لحظات تحویل سال داشتم به این فکر میکردم که در سالی که گذشت خدا چه چیز هایی بهم داده که دیده نمیشن ولی خیلی مهمن.

برای یک بار هم که شده از فکر پول بیاین بیرون و چیزهایی که در سال گذشته بدست آوردین رو لیست کنین.مثل پیداکردن یک دوست جدید یا یک تجربه جدید یا یک حس خوب که تا بحال نداشتین.

لطفا برای این کار یه کم وقت بذارین تا خوب یادتون بیاد چه چیزهایی رو باید لیست کنین.

حالا واقعا فکر نمیکنین برای اینهمه چیزهای خوبی که خدا بهتون داده باید شکرگزار باشین؟

سال نو مبارک

+   مهدی زیبا نگاه ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳٩۱

عشق . و دیگر هیچ

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

+   مهدی زیبا نگاه ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠

قرآن ! من شرمنده توام

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است ؟"

چه غفلت بزرگی که میپنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام

یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق میکند که ترا با طلا نوشته ، یکی به خود میبالد که ترا در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و ...

آیا واقعاٌ خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ، آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت...! " گویی مسابقه نفس است.

قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای . حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو از آخر به اول ، یک معرفت است یا یک رکورد گیری ؟

ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا اینچنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیده ایم.

دکتر علی شریعتی

 

 

+   مهدی زیبا نگاه ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٩

پلیس حافظ امنیت یا بازیگر فیلمها

احتمالا شما هم موضوع درگیری منجر به قتل در میدان کاج سعادت آباد تهران رو شنیدید.دو نفر با هم درگیر میشن،یکی اون یکی رو با چاقو میزنه و طرف هم در بیمارستان فوت میکنه. تا اینجاش چیز عجیبی نیست.چیزی که خیلی مورد توجهه اینه که ضارب حدود ۴٠ دقیقه (به گفته شاهدان)بالای سر مضروب چاقو به دست می ایسته و به کسی اجازه نمیده که مضروب رو به بیمارستان برسونه.لازم به ذکره که پزشکان گفته اند اگر فقط ١٠ دقیقه زودتر به بیمارستان میرسید زنده میموند(برای دوستانی که سعادت آباد تهران رو نمیشناسند باید عرض کنم از میدان کاج تا بیمارستان بسیار مجهز پارسیان پیاده ۵ دقیقه راهه یعنی چیزی حدود ۵٠٠ متر)

من با این حرفهای کلیشه ای مثل مرام و معرفت و لوطی گری کاری ندارم.فرض رو بر این میگیریم که ضارب یه بیمار روانی بوده.البته تو اون شرایط کاری از دست مردم عادی بر نمیاد و قهرمان بازی هم که دیگه به تاریخ پیوسته ولی تعجبم از اینه که نیروی محترم انتظامی تو اون موقع مشغول چه کاری بوده. البته زحمات این عزیزان رو نادیده نمیگیرم تنها حدسی که میزنم اینه که احتمالا تو اون لحظات بنزهای مشکی امنیت و مامورین سیاه پوش با اون لباسهای سوسکی و ماسک و جلیقه و اسلحه های مدرن مشغول بازی تو یکی از این فیلمها یا سریال های اکشن بودند.

فقط میتونم برای اون مرحوم طلب آمرزش کنم برای بازماندگانش طلب صبر و برای پلیس آرزوی توفیق

+   مهدی زیبا نگاه ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٩

نمیدونم چه عنوانی انتخاب کنم

چه کسی میگوید که گرانی شده است

دوره ارزانیست

دل ربودن ارزان ، دل شکستن ارزان

دوستی ارزان است ، دشمنی ها ارزان

چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان ، و دروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چقدر کم شده است ، کمتر از آب روان

و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان

+   مهدی زیبا نگاه ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٩

یک اتفاق

با عجله خودمو به پارکینگ رسوندم.ساعت ٩:٢٠ دقیقه بود.اصلا حواسم نبود که پارکینگ ساعت ٩ بسته میشه.از اقای همسایه پرسیدم: آقا نمیدونی نگهبان پارکینگ کجاست،من ماشینم مونده تو .

جواب:خونه اش کرجه رفت.گفت بهت بگم صبح بیای ماشینتو ببری.

چاره ای نبود.رفتم تو خیابون اصلی منتظر تاکسی.چند دقیقه ای منتظر بودم ولی تاکسی برای مسیر من نگه نمیداشت . بالاخره خسته شدم و به یه ماشین گفتم دربست.آقا نگه داشت و من که به سمتش برای سوار شدن حرکت کردم یه موتوری از جلوم رد شد و نفری که عقب نشسته بود کیف بغلیمو که تو دستم گرفته بودم کشید ولی از بخت بد اون آقا یا از بخت خوب من بند کیفمو دور دستم حلقه کرده بودم.

کیف از دستش در رفت و من رفتم سوار ماشین شدم . تازه وقتی رسیدم خونه متوجه شدم که تو این گیر و دار پیرآهنم پاره شده چه جورم.

بعضی اتفاقات فارق از ماهیتشون که خوب باشند یا بد به آدم هشدار میدن ، شاید برای جلوگیری از اتفاقات بعدی.

حالا اگر او جناب دزد کمی خوش شانس تر بود و بند کیف من دور دستم حلقه نشده بود من باید از فردا میفتادم تو این اداره جات برای گرفتن المثنی از مدارک،بستن کارتهای بانکی،اعلام مفقودی دسته چک و دادگستری و کلانتری و ...

این اتفاق از سر من که گذشت ولی شاید داره به تو خواننده گرامی هشدار میده که بیشتر مواظب باشی.اصلا فکر نکنید که تو اون لحظه کاری از دستتون بر میآد.چون اینقدر سریع اتفاق میفته که مدتی طول میکشه تا شما بفهمی اصلا چی شد.همونطور که من اصلا متوجه پاره شدن پیرآهنم نشدم.

برای اون آقای دزد هم آرزو میکنم یه شغل خوب و شریف پیدا کنه تا دیگه به خاطر در رفتن کیف از دستش خودشو سرزنش نکنه

+   مهدی زیبا نگاه ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٩

زندانی

وقتی یه نفر محکوم به بیست سی سال زندان میشه بیشترین سختی رو دو سه سال اول متحمل میشه.بعد از اون دیگه به زندگی جدیدش عادت میکنه و شاید دیگه خیلی برای آزاد شدن پرپر نزنه.

جاتون خالی چند روزی رفته بودم سفر ترکیه (کشور همسایه و البته مسلمان)از روزی که برگشتم مثل آدمهای کتک خورده گیج میزنم. زندگی اونها با ما خیلی متفاوته.نمیگم طبیعت زیبا چون تو ایران هم زیبایی طبیعت کم نداریم.ولی میگم مردم شاد ،چهره هایی که آرامش توشون موج میزنه،مهربون با همه(یعنی هم با خودشون و هم با توریستهایی که هر کدوم از یه جای دنیا اومدن،و از همه مهمتر آزاد.اونجا تو خیابون همه جور تیپی دیده میشد.دخترهایی با تاپ رکابی و شلوارک خیلی کوتاه،پسرهایی با موهای بلند بافته شده و گوشواره به گوش،خانمهای محجبه که تنها جاییشون که معلوم بود تخم چشمهاشون بود و و و ...

ولی یه چیز تو همه مشترک بود و اینکه هر کس در نهایت آرامش مشغول کار خودش بود و کسی به کسی کار نداشت. پسر ها به دختر ها متلک نمیگفتن و تو شلوغی ها کسی خودشو به کسی نمیمالید .با اینکه ماه رمضون بود تمام رستورانها باز بودن ، میز و صندلی ها تو پیاده رو چیده شده بود و هیچ رستورانی هم به شیشه هاش روزنامه نچسبونده بود. از طرفی هم روزی چند بار (حتی ساعت چهار پنج بعد از ظهر)از بلندگوی مساجد صدای اذان شنیده میشد. توی ترافیک سنگین اتوبان ، لاین سمت راست که مخصوص خودروهای امدادیه همیشه باز بود و هیچ ماشینی از اونجا نمیرفت.و باور کنید تو این چند روز که حداقل روزی هفت هشت ساعت بیرون بودم ندیدم کسی عصبانی باشه

موقع برگشت وقتی هواپیما تو فرودگاه نشست از دیدن خانم هایی که از سر اجبار مشغول پوشیدن مانتوهاشون بودن خیلی دلم گرفت.

چرا بعضی ها فکر میکنن ما از اونها مسلمون تریم

سعی میکنم تو پست بعدی چندتا عکس از اونجا بذارم

 

 

+   مهدی زیبا نگاه ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir